X
تبلیغات
شهیدان حسن و حسین مجتهدزاده

























شهیدان حسن و حسین مجتهدزاده

خاطرات و یاد شهدا

 تاریخ خبر : ۱۳۹۲/۱۱/۱۲

ساعت خبر : ۱۲ : ۱۶

 مصاحبه اختصاصی گروه زندگی شبکه ایران با بانویی که نشان دو حماسه بزرگ را در دست دارد

2 مدال سبز یادگاری از 2 همسر شهیدم

 

شبکه ایران/ برگ برگ زرین آلبوم 35 امین سالروز پیروزی انقلاب اسلامی نشان از دلاوری ها و صبوری های زنانی دارد که همدوش و همگام مردان شدند تا نام انقلاب در دفتر تاریخ برای همیشه ماندگار بماند. زهرا امیدزاده یکی از همین زنان است.

این بانوی 54 ساله که از 16 سالگی خاطرات زندگی اش به روزهای انقلاب گره خورد روزهای پرشور آن سال ها را در گفتگوی اختصاصی گروه زندگی شبکه ایران با او بخوانید. *تصمیمی بزرگ سال 56 بود هنوز در خرمشهر زندگی می کردیم در کلاس دوم راهنمایی درس می خواندم ، که یک روز دفتر دار مدرسه صدایم کرد با ترس و لرز وارد دفتر شدم نمی دانستم قرار است چه اتفاقی برایم بیفتد چون دوران طاغوت بود و در آن زمان هر کاری جرم و خلاف به حساب می آمد. دفتردار آدرس خانه مان را می خواست و بعد از گرفتن اطلاعات متوجه شدم قصد دارند به خواستگاری ام بیایند. دفتردارمان برای برادر بزرگترش که نامش علی بود مرا خواستگاری کرد. علی مجتهد زاده در اداره ثبت کارمند و در امور سیاسی فعال بود.وقتی علی با خانواده اش به خواستگاری آمدند تنها انتظار و توقعی که از او داشتم اخلاق خوب و ایمان به خدا بود خدا را شکر علی از همه لحاظ مردی با اخلاق بود. برای ازدواج با او پول و ثروت ملاک نبود و دلم می خواست در کنار او زندگی ساده و بی آلایشی داشته باشم. مادر علی زنی مقاوم ، صبور و با ایمان بود از همان نگاه اول احساس کردم مثل مادر خودم خوش قلب و مهربان است همین ها بود که در مشکلات روزگار یار و همدم همیشگی ام شد. این همسر شهید ادامه می دهد:‌ در اداره ای که همسرم کار می کرد همه با او مخالفت می کردند . علی به شدت با رشوه خواری مخالف بود و چون در دوران شاهنشاهی به مسائل حرام و حلال اهمیتی داده نمی شد کارمندان دیگر از این رفتار علی به شدت ناراضی بودند. اما او کار خودش را انجام می داد . تحمل رنج و سختی دیگران را نداشت و اگر در هر گوشه شهر فقیر یا فرد مستضعفی می دید بدون تردید کمکش می کرد و تقریبا تمام مردمی که در آن زمان مستمند بودند علی را می شناختند. دلش همیشه شور کار مردم را می زد می گفت کار مردم نباید به تاخیر بیفتد چون دعای مردم بدرقه ما خواهد بود. من هم در خانواده ای مذهبی بزرگ شده بودم و چون از سن کم پدرم فوت کرده بود مادرم با تربیتی خاص من و خواهرانم را بزرگ کرده بود . *سفری بی بازگشت امید زاده در حالیکه بغض راه گلویش را بسته بود ادامه داد: یکسال و نیم از ازدواج ام با علی گذشته بود که دچار بیماری سختی شد . با همان حال در محل کارش حاضر می شد. تا اینکه راضی به عمل جراحی شد. رئیس بیمارستانی که همسرم در آنجا بستری شده بود یکی از افراد وابسته به ساواک بود که چند وقت پیش برای دادن رشوه ای زیاد به همسرم پیشنهاد کاری غیر قانونی داده بود و علی به خاطر نپذیرفتن سکه های طلا با او جرو بحث کرده بود . رئیس بیمارستان به همسرم گفته بود که یک روز حتما به هم خواهیم رسید . همان هم شد رئیس بیمارستان دستور داده بود علی را به شدت در اتاق عمل هنگام جراحی شکنجه کنند. وقتی همسرم از اتاق عمل بیرون آمد دیگر نتوانست به زندگی عادی برگردد و انگار همان روزهایی که در بیمارستان بستری بود در انتظار پایان عمرش بود. رئیس اداره ثبت برای مداوای همسرم او را به لندن فرستاد اما نمی دانم چه بر سر او آورده بودند که بعد از سفر به لندن ، هنگام بازگشت جنازه اش را تحویل دادند. روزهای خوش زندگی با علی به پایان رسیده بود و من که زنی 17 ساله بودم با دختری چند ماهه باید تاب می آوردم. *راهی به سوی هدف بعد از فوت همسر تنها شده بود. اما دست سرنوشت برگ دیگری از زندگی را برای او ورق زد.می گوید :‌ بعد از فوت همسرم ، حسن که برادر کوچکتر و دانشجوی رشته دامپزشکی بود راه علی را ادامه داد و کم کم که ندای پیروزی انقلابی عظیم به گوش می رسید برادر شوهرم فعالیت های سیاسی را بیشتر از گذشته انجام می داد. برادر همسرم اعلامیه ها و سخنرانی های امام خمینی (ره) را در خوزستان چاپ و در خیابان ها پخش می کرد.جلسات قرآن برگزار می کرد و در همان کلاس ها مردم را برای پیروزی انقلاب اسلامی تشویق می کرد و ضد رژیم پهلوی سخن می گفت. پسران دبیرستانی و دانشجو را به تفریح و پیاده روی می برد و از همان جا یاران امام خمینی(ره) را برای پیروزی انقلاب اسلامی آماده می کرد. چند بار هم در کنسولگری ایران در خرمشهر بمب گذاشته بود تا ماموران ساواک کشته شوند. برادر همسرم جوانی شجاع و انقلابی بود و برای به پیروزی رسیدن انقلاب و زنده نگه داشتن نام امام خمینی (ره) و شهدای انقلاب جان خود را فدا کرد. او از شهادت برادر همسرش به دست سازمان ساواک می گوید و ادامه می دهد: فردی ساواکی در خرمشهر به نام ویسی زندگی می کرد و حسن و دوستانش برای اینکه او را از بین ببرند بمبی دست ساز درست کرده بودند و وقتی که مطمئن شدند زن و فرزند ویسی در خانه نیستند بمب را در هواکش خانه اش گذاشتند. اما چند ساعت بعد متوجه شدند که بمب عمل نکرده است و برادر همسرم برای اینکه علت این نقص را بداند به بهانه خرید نان و سبزی از آن کوچه گذر می کند تا علت را متوجه شود . در همان لحظه که حسن از آنجا عبور می کند ناگهان بمب منفجر می شود و او زخمی گوشه خیابان می افتد. ویسی مامور ساواک در همان لحظه با اسلحه ای که در دست داشته به خیابان می آید و حسن را عامل ترور خود معرفی می کند و بعد از دستگیری او را تحویل مقامات ساواک می دهد.برادر همسرم را در بیمارستانی در خرمشهر بستری کرده بودند و دوستانش چند بار برای نجات جانش لباس سفید پرستاری به تن کرده و به بیمارستان رفتند اما تحت مراقبت شدید ساواک بود. بعد از آن او را به زندان منتقل کردند و برای لو دادن اسامی همدستانش مورد شکنجه قرار گرفته بود . ناخن هایش را کشیده بودند و به شدت در فشار بود . یکبار مادرش به دیدن او رفته بود و پاهای حسن را با زنجیر به تخت بسته بودند اما هنوز زنده بود و نفس می کشید.مادرشوهرم برای بوسیدن صورت پسرش به او نزدیک شده بود که حسن آرام در گوش مادرش گفته بود خانه را ترک کنید و تمام اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی را از خانه خارج کنید تا بلایی به سرتان نیاورند. چند روز بعد حسن شهید شد. وی می گوید: برای تحویل گرفتن جنازه حسن ساواک اذیت مان می کرد و مادر شوهرم باید پول تیر را با جعبه ای شیرینی برایشان می فرستاد . تهدیدمان کرده بودند که نباید سر و صدا کنیم تا وضعیت شهر آشفته شود اما دوستان حسن قرار گذاشته بودند که بعد از تحویل گرفتن جنازه در شهر راهپیمایی و تظاهرات کنند . برای دومین بار خانه مان رنگ عزا به خود گرفت درست چهلم برادر همسرم مصادف شد با آمدن امام خمینی (ره) و شکل گیری انقلاب اسلامی، مردم شهر از یک سو خوشحال بودند که دوران خفقان و ظلم به پایان رسیده است و از سوی دیگر با چشمانی اشکبار در فراق شهیدانی چون حسن بودند که به دست ماموران ساواک شهید شده بودند. *ماندگار ترین خاطرات سال 59 بعد از شهید شدن همسرم و برادرش ساکن قم شدیم جنگ تحمیلی آغاز شده بود. حسین یکی دیگر از برادرشوهرانم بود که مانند آن دو شهید برای دفاع از مهین خود را آماده کرده بود. با حسین ازدواج کردم که قرار شد بعد از آمدن مان به شهر قم او هم از خرمشهر به قم بیاید . یک هفته از آغاز جنگ گذشته بود که خبر شهادت او را آوردند . حسین مردی خوش اخلاق بود که درس گذشت و صبوری را به من آموخت. هر وقت از دست زمانه و مشکلاتی که تحمل کرده بودم بی تاب می شدم او بود که با حرف هایش آرامم می کرد . امیدزاده لحظه های دلتنگی را به تصویر می کشد که در سن 19 سالگی باید به تنهایی غم سنگین از دست دادن همسر را به دوش می کشید تا دختران شهیدان علی و حسین مجتهدزاده برای فرداهایی روشن آماده شوند او ادامه می دهد: سعی کردم در این سالها برای دور شدن از غم وغصه ارتباط نزدیک تری با خداوند داشته باشم . لحظه هایی که با خداوند درددل می کنم آرام می شوم و چون همدم و هم سخنی نداشتم هر وقت دلم می گرفت به زیارت حرم حضرت معصومه (ع) می روم غصه هایم را فراموش می کنم .نه برادری و نه پدری بود که در بار سنگین مسئولیت های زندگی و تربیت فرزندان هم گام من شود و چون مادرم هم مریض بود سعی می کردم غصه هایم را در دل نگه دارم. داغ سنگین فرزندان کمر مادر شوهرم را شکسته بود و باید در کنار او محکم گام برمی داشتم تا نام شهدایمان زنده بماند.سکوت می کند و ادامه می دهد: صمیمیتی که بین من و دخترانم است به زندگی دلگرمم می کند.با صبوری و تحمل است که با سختی های زندگی ساخته ام چون می دانم که نباید به جنگ زمانه بروم بلکه باید با زمانه کنار آیم تا بتوانم زندگی کنم.

92/11/12

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 19:57 توسط مجتهدزاده|

حسن ازكودكى فردى خاص بود واين خصوصيت دركردار و رفتارش نمودى بارز داشت. او بسيارمنظم، وقت شناس وامانت دار بود. يادم مى آيد وقتى ده دوازده ساله بود يكروزدرخيابان مبلغ زيادى پول پيدا كرد شب تا ديروقت به خانه نيامد بطوري كه همه مانگرانش شديم! پاسى ازشب گذشته بود كه آمد:خسته وخوشحال!! اوتوانسته بود پس ازپرس وجوى فراوان صاحب پول را كه پيرزنى بود بيابد و پول را به او بدهد.روحش شاد ويادش گرامى.

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1392ساعت 22:28 توسط مجتهدزاده|

تاریخ خبر : ﺳﻪشنبه, 18بهمن 1390                کد خبر : 179041

            آزاده مختاری

هنوز هم با یاد آن روزها بغض راه گلویش را می‌گیرد و صورتش در یك دقیقه خیس اشك می‌شود، هنوز هم وقتی تصاویر آن روزها برصفحه تلویزیون نمایان می‌شود گوش‌هایش را به آهستگی می‌گیرد تا صدای تازیانه‌ها و فریادهای اسیران كه دردستان دژخیمان آن زمان گرفتار شده بودند و زیر شكنجه لحظه به لحظه جان می‌دادند تداعی‌گر لحظه شهادت عزیزش نباشد.

داغ فراق فرزند هر چند شهید شده باشد، هر چند در راه درست و صحیح جان را هدیه كرده باشد، هر چند راه او راهگشای زندگی آرام‌تر برای هموطنانش باشد و هر چند راه او رسالتی بزرگ باشد همیشه بر دل مادر تازه است و او هنوز داغدار جای خالی دردانه‌اش است. این روزها هرروز دعا می‌كند كه خون شهیدان آن زمان پایمال نشود، هر روز دست‌هایش را وقت نماز رو به سوی آسمان می‌گیرد و زیرلب زمزمه می‌كند آرزویی كه هدف فرزندان شهیدش بود. فرزندانی كه در راه امامشان قدم برداشتند و در انقلاب و میدان‌های جنگ علیه متجاوزان به شهادت رسیدند. آنها آرزوی داشتن كشوری آزاد، مستقل، دور از ظلم و فساد را داشتند. این شرح حال مادری است كه دو فرزندش، دو دلبندش، دوپاره تنش را در میان تیر و تفنگ و نبرد، در میدان مبارزه برای پیروزی انقلاب 1357 و مبارزه در برابر هجوم دشمن متجاوز از دست داده است. معصومه آقامحمدی مادر حسن و حسین مجتهدزاده، 33 سال بعد ازشهادت دو فرزندش در میدان انقلاب و در میدان جنگ حق علیه باطل در گفت‌وگو با اینگونه می‌گوید.

«پیروزی انقلاب 57 با خون شهیدان به ثمر رسید. مادران زیادی عزیزانشان را در این راه از دست دادند و دلخوش آن هستند كه این شهادت ثمره نجات وطن از دست بیگانگان، ریشه كنی ظلم و ستم بر مردم و دوری جامعه از فساد را دارد. باید یادمان بماند كه برای رسیدن به این مقصد عزیزان زیادی نام شهید برخود گرفتند و نباید خون آنها را پایمال كنیم و پاسدار راهی باشیم كه آنها جانشان را در آن تقدیم كردند

او اینگونه گفت و ادامه داد: حسین پسر دومم بود وحسن سومین پسرم. اول حسن شهید شد. درست 40 روز قبل از پیروزی نهایی انقلاب خبرشهادتش را شنیدم.زیر شكنجه ساواكی ها به شهادت رسید، چهلم حسن همزمان بود با 22 بهمن، آن روز حال و هوای خاصی درخانه ما برپا بود، هم غمزده بودیم وهم دلشاد ورود امامی‌كه حسن برای ورود او و خروج شاه ظالم جان باخته بود. معصومه آقامحمدی با این توضیحات ادامه داد: حسن از كودكی عاشق یادگیری قرآن بود و هر وقت قرآن را می‌گشودم تا سوره‌ای بخوانم كنار دستم می‌نشست و با كنجكاوی از من می‌خواست به او درس قرآن دهم و همان‌گونه بود كه قرآن را آموخت. 15 ساله بود كه مدرس قرآن در مسجد شده بود و مبارزات انقلابی‌اش نیز از همان كلاس‌های قرآن و همراه شاگردانش شروع شد. «می‌گفت باید رنگ باطل را با حاكمیت حق در نقطه به نقطه ایران كمرنگ كنیم. می‌گفت نباید اجازه دهیم هیچ ظالمی ‌بر این خاك حاكمیت كند و اینگونه عاشق راه امام خمینی (ره) شد و دغدغه هر روزه‌اش به ثمر رساندن راهی بود كه امام راحل آغازگرآن بود

مادر دو شهید ارزشمند انقلاب و جنگ اینگونه گفت و ادامه داد: 50 نفری می‌شدند، یك فكر و یكصدا و همگام، به بهانه كلاس‌های قرآنی گرد هم در مسجد «یزدی‌ها» در منطقه بازار صفا شهر خرمشهر جمع می‌شدند تا نقشه مبارزات خود علیه ساواكی‌های ساكن خرمشهر را طراحی كنند.

من اهل قم بودم و بعد از، ازدواج با همسرم به خرمشهر رفته بودیم و این اهل قم بودن و آشنایی خانواده‌ام با روحانیون ساكن این شهر باعث شده بود كه حسن مسافر هرهفته مسیر قم - خرمشهر و بالعكس باشد. می‌رفت قم و اعلامیه‌های امام را تحویل می‌گرفت و در پوشش بار سبزی اعلامیه‌های امام خمینی (ره) را به خرمشهر می‌آورد و همراه همراهانش بعد از تكثیر در گوشه گوشه شهر پخش می‌كرد. آن روزها دلهره جان عزیزم را داشتم، می‌ترسیدم كه گرفتار ساواكی‌ها شود ولی وقتی از هدفش برایم گفت، از اینكه نباید امام را در رسیدن به آزادی وطن تنها بگذاریم دلم آرام گرفت و دعا برای رسیدن به اهدافشان همراه همیشگی‌ام شد.

«آن روزها ساواكی‌ها سایه به سایه دنبالش بودند و او با اطلاع ازاین موضوع درخانه آشنایان مخفی می‌شد ولی این اختفا گزینی باعث دوری از مسیرش نبود، هدایت گروه را برعهده داشت. همین شد كه ساواك پاداش برای فردی كه او را دستگیر كند تعیین كرده بود، نامه پاداشی كه جزو اسناد تاریخی زمان انقلاب است و بعد از پیروزی انقلاب درساختمان ساواك كشف شد واكنون در موزه انقلاب شهر خرمشهر در معرض دید همگان است

مادرحسن مجتهدزاده اینگونه گفت و ادامه داد: «ویسی» از ساواكی‌های بنام خرمشهر بود، از آن قدیمی‌هایی كه از زمان جنگ جهانی دوم باقی مانده بودند و هنوز سایه سیاهشان وجود داشت و تلاش زیادی برای متوقف كردن مسیر حسن و همرزمانشان داشت. آنها هم كه متوجه این موضوع شده بودند تصمیم گرفتند درس خوبی به او بدهند تا اینقدر مردم را مورد آزار و اذیت قرار ندهد. همین شد كه با تهیه نارنجكی به مقابل در خانه او در منطقه 40 متری خرمشهر رفتند، نارنجك را پرتاب كردند و انفجار نارنجك «ویسی» را كه شوكه این حمله شده بود به بیرون از خانه كشید. «ویسی» اسلحه دردست داشت و به سرعت حسن را نشانه گرفت و گلوله كلت او در گردن حسن جای گرفت و مجروح شد. زمانی خبردار شدیم پسرم مجروح شده كه در بیمارستان خرمشهر بستری شده بود. وقتی برای ملاقاتش رفتیم او را در محاصره 8 ساواكی دیدم. پسر 19 ساله‌ام را مجروح و در حالی كه توان حركت نداشت به تخت بسته بودند.

«روی تخت بیمارستان هم نگران هدفش بود و دل‌نگران همراهانش، همانجا بود كه پنهانی در گوش برادرش همان برادری كه حسین نام داشت و بعد از او شهید شد گفته بود كه اعلامیه‌ها را كجا پنهان كرده است و از او خواسته بود كه آنها را از خانه دور كند

مادر شهید حسن مجتهدزاده با بغضی در گلو، بغضی كه از مهر مادرانه‌اش می‌آمد گفت این آخرین دیدار با سومین پسر بود. گفت چند روز بعد از ساواك تماس گرفتند و خبر دادند كه پسرم شهید شده است. جسد را تحویل نمی‌دادند و می‌گفتند مردم با اطلاع از فوت او تظاهرات خواهند كرد و مدعی بودند كه ما باید پول تیری كه موجب مرگ حسن شده است را پرداخت كنیم تا جسد پسرم را تحویل دهند و خلاصه نیمه‌های شب بود كه پنهانی تحویلش دادند. بدنش پربود از آثار شكنجه، پسرم زیر شكنجه‌های طاقت فرسای ساواك در سن 19 سالگی در حالی‌كه دانشجوی رشته دامپزشكی بود جان باخت. مراسم خاكسپاری پسرم در خرمشهر باشكوه برپا شد و مردم كه از فعالیت‌های او برای آزادی خاك وطنش از دست طاغوتیان وابسته به بیگانه‌ها با خبر بودند او را با شعار «مرگ بررژیم» در قبرستان جنت‌آباد آن زمان كه اكنون نام گلزار شهدای خرمشهر را دارد به خاك سپردند.

چند روز بعد از شهادت حسن بود كه انقلاب پیروز شد و امام خمینی(ره) هم به وطن بازگشت.

شهادت در دهمین روز جنگ

«دو سال بعد از شهادت حسن، برادر بزرگترش حسین نیز به شهادت رسید. او معلم بود و همان روزهای اولیه كه بعثی‌ها به ایران حمله كردند از مرز خرمشهر رد و وارد میدان جنگ شد. او و برادر دیگرش آن زمان پایگاهی از بسیج در خرمشهر بنیان كرده بودند. ما را راهی شهر شیراز كردند وخود در شهر باقی ماندند و مقابل متجاوزان به خاك وطن مقاومت كردند

مادر شهید حسین مجتهدزاده اینگونه از شهادت فرزند دومش گفت و ادامه داد: جنگ 31 شهریورماه سال 1359 آغاز شد و حسین روز 9 مهرماه همان سال در اثر انفجار گلوله توپ كنار پاهایش تكه‌تكه شد وبه شهادت رسید.

از او تنها یك دختر به نام راضیه به یادگار مانده است. دختری كه خیلی زود پدرش را در راه پاسداری وطن از دست داد و شهادت پدرش در این راه از افتخارات بزرگ زندگی‌اش است.

معصومه آقامحمدی مادر دو شهید. یكی شهید انقلاب و دیگری شهید جنگ با بیان خاطرات شهادت دو عزیزترین زندگی‌اش گفت: دو عزیزم شهید شدند واكنون خیابانی در شهر خرمشهر به نام آن دو نامگذاری شده است. شهدای ما در كنار رهبر كبیر انقلاب برای سربلندی و آزادی ایران تا پای جان ایستادند تا مردم كشورشان زندگی آسوده‌ای داشته باشند، شاید تنها خواسته مادران شهید این است كه خون عزیزانمان پایمال نشود و راهشان به بیراهه نرود.

  

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 0:51 توسط مجتهدزاده|

شهید حسن مجتهدزاده

فیلم 2دقیقه 51 ثانیه ، 10/4 مگابایتhttp://qom.irib.ir /web/major/ /16856-

در این مستند گذری کوتاه به زندگی شهید حسن مجتهدزاده از شهدای استان قم شده است.

سال تولد: 1338

سال شهادت: 1357

محل شهادت: خرمشهر

 بخشی از وصیت نامه شهید حسن مجتهدزاده:

می دانم که سرانجام روزی خواهد آمد که تاریکی سایه کریه و پلیدش را از روی سرزمین پاکمان برخواهد کشید و انوار طلایی و تابناک بر سرتاسر این خاک پاک خواهد تابید.

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 0:28 توسط مجتهدزاده|




در اين ديدارها دكتر علي رضا باقري ثالث رييس دانشگاه حضرت معصومه(س) در سخناني ضمن گرامي داشت اين شهدا، برگزاري اين ديدارها را يادآوري و نوعي تذكر براي همه مسؤلان در رده هاي مختلف دانست.وي با بيان اينكه انقلاب شكوهمند اسلامي ايران ثمره جان فشاني ده ها هزار شهيد است، افزود: همه ما بايد پاسدار و قدر شناس اين جان فشاني بوده و باشيم و بايد با تمام توان در خدمت اهداف انقلاب عزيزمان باشيم.سيد مهدي محدث، مشاور امور ايثارگران دانشگاه نيز با بيان خاطراتي از دوران مبارزات انقلابي و بيان رشادت ها و دلاوري هاي جوانان قمي، تقوا و شجاعت را از برجسته ترين ويژگي هاي شهدا دانست.گفتني است: در اين دوره از ديدار با خانواده معظم شهدا، مسؤلان دانشگاه به ديدار فرزند شهيد والا مقام حضرت آيت اله سعيدي، برادر شهيدان مجتهدزاده و نيز يكي از مادران  شهيد رفتند.لازم به ذكر است: در اين ديدارها، اعضاي خانواده معظم شهدا به بيان خاطرات، زندگي نامه و رشادت هاي شهداي خود پرداختند.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 23:55 توسط مجتهدزاده|

امير دلها

اى كه بر دلها اميرى يا حسين

آگه از ما فى الضميرى يا حسين

اسم تو شيرین ترين ذكر دل است

تو كريمى تو مجيرى يا حسين

هر كجا در غفلت و وقت گنه

واى اگر دستم نگيرى يا حسين

بدترين عبد خدا را كه منم

تو به خوبى مى پذيرى يا حسين

با همان دستى كه انگشتى نداشت

كى شود دستم بگيرى يا حسين

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 22:19 توسط مجتهدزاده|

چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۹   ۱۴:۳۱    شماره‌ خبر : 566778

انتشار جزئيات كتاب «شاهدان ملكوت»

گروه ادب: جزئيات كتاب «شاهدان ملكوت» يادمان شهدای دانشجويی دانشگاه شهيد چمران اهواز، منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) شعبه خوزستان، در اين كتاب زندگينامه، وصيت‌نامه و پيام‌های شهدای دانشجوی دانشكده ادبيات و علوم‌انسانی، «موسی اسكندری»، «مرتضی افراز»، «شكرخدا بهمنی»، «حامد جرفی»، «احمد رشيد‌پور حريسی»، «هوشنگ (مهدی) شاهدی»، «منصور طالبی»، «سيدحسين علم‌الهدی»، «سيد محمود موسوی»، «شاهرخ نوروزی‌دهدز»، شهدای دانشجوی دانشكده اقتصاد و علوم‌اجتماعی، «عبدالمهدی آلبوغبيش»، «غلام‌رضا پيرزاده»، «سعيد غضنفری» «محمود كعبی»، شهدای دانشجوی دانشكده الهيات و معارف اسلامی،

«محمدعلی حسين‌زاده‌مالكی»، «عبدالحميد(خسرو)ذره»، «جاويدالاثر حبيب‌ شريفی‌راد»، «حسين فرهادی كوهپايی»، «احمد ذاكر مباركی»، شهدای دانشجوی دانشكده دامپزشكی «حسن‌ مجتهد‌زاده» گنجانده شده است.

همچنين در كتاب «شاهدان ملكوت»، زندگينامه شهدای دانشجوی دانشكده علوم پايه «عبدالحسين آقايی گواری»، «سيد اصغراعتمادی»، «محمد پاكيزه»، «حسين پژوهنده»، «عبدالرسول تابان»، «غلام علی توكلی»، «مهدی صباغان»، «عبدالرضا علی خانی»، «حجت‌اله لونی»، «منصور ملك‌پور»، شهدای دانشجوی دانشكده علوم‌تربيتی و روان‌شناسی، «عبدالرحيم بساق‌زاده»، «ايرج حاتمی ناغانی»، «فرهاد سربندی»،‌ «ناصر علوانی»، نيز بيان می‌شود.

در مورد شهدای دانشجوی دانشكده رياضی و علوم كامپيوتر، «عظيم اسدی مشكال»، «محمدرضا حسن‌زاده»، «محمدرضا زمرديان»، «سيد فرشاد مرعشی‌نژاد»، شهدای دانشجوی دانشكده فنی و مهندسی، «غلام احمدی»، «محمدرضا پوركيان»، «علی‌رضا جعفرزاده، «علی خراسانی»، «حميد ديلم كتولی»، «عبدالعلی‌لر» و شهدای دانشجوی دانشكده كشاورزی و علوم آب، «منوچهر آصفی»، «هاشم احمدی»، «اسماعيل دقايقی»، «حسين سرلك»، «مصدق طاهری»، «علی‌ضامن مقامی»، «عبدالمجيد منصوری»، «حبيب چلداوی» آمده است.

كتاب «شاهدان ملكوت»، همچنين به بيان زندگينامه و وصيت‌نام و پيام‌های شهيدان «علی رياضی»، «سيد مهرداد مجدزاده طباطبايی»، «احمد نفيسی»، از اساتيد و كارمندان شهيد دانشگاه شهيد چمران اهواز، می‌پردازد.

كتاب «شاهدان ملكوت» به همت بسيج دانشجويی، مديريت امور فرهنگی و اداره امور شاهد و ايثارگر دانشگاه شهيد چمران اهواز، منتشر شد.

كتاب شهدای دانشجوی دانشگاه شهيد چمران اهواز با نام «شاهدان ملكوت»، طی مراسمی روز سه‌شنبه، 31 فروردين‌ماه سال 89، رونمايی شد.

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 22:5 توسط مجتهدزاده|

/**/

نام و نام خانوادگی: قدرت الله کاظمی پور

نام پدر: یدالله

تاریخ تولد: 1338

تاریخ شهادت: 11/8/1361

محل شهادت: عین خوش

زندگینامه شهید قدرت الله کاظمی پور از زبان برادرش آقای حسین کاظمی

یاد و خاطره ای که از زندگی برادر شهیدم بیاد مانده و هرگز فراموش نخواهد شد چنین است: شهید قدرت الله کاظمی پور در سال 1338 در روستای اسفرجان دیده به جهان گشود دوران کودکی را همراه ابتدایی در اسفرجان سیر کرد و چون پدرم در آبادان مغازه داشت برای گذراندن دوران متوسطه به ابادان رفت و در خرمشهر منزل که مسکونی خواهرم بود سکنی گزید و مشغول به تحصیل شد؛ و از اینجا بود که با افرادی آشنا گردید که در مساجد فعالیتهای زیادی داشتند و اعلامیه های امام را که از نجف به خرمشهر وارد می شد در میان مردم پخش می نمودند. تا اینکه گروهی آنها را شناسایی و ساواک آنها را دستگیر کردو فرمانده آنها را فردی مشهور به نام آقای مجتهد زاده(حسن) بود شهید کردند؛ و چون ایشان نوجوانی بیش نبود با چند سیلی که به صورت او زده بودند او را آزاد نمودند. ولی دیگر در آنجا نتوانست بماند و به اصفهان آمد و در منزل ما اقامت گزید. در مدرسه صدیقه کبری (رضوی سابق) بموپدت 2سال مشغول به تحصیل شد که با شروع انقلاب همه روزه در تظاهرات به اتفاق می رفتیم تا انقلاب به پیروزی رسید. با شروع جنگ در سپاه پاسداران ثبت نام نموده و در حمله اول که فتح المبین بود شرکت کرد. که خود ایشان به من گفت پرچم را بر روی قله رقابیه من زدم و در حمله بیت المقدس شرکت نمود که از ناحیه لگن مورد اصابتترکش قرار گرفت و زخمی شدمدت سه ماه در اصفهان بستری بود و با پای مجروح در حمله محرم شرکت نمود که در این عملیات با سمت فرماندهی گردان به درجه رفیع شهادت نایل گشت و در صف جان باختگان راه حسین قرار گرفت

روحش شاد و راحش پر رهرو باد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:28  توسط احسان اله منصوریان  |  نظر بدهید


این وبلاگ جهت زندگی نامه شهدا تهیه گردیده تا بتوان نام شهدا خصوصا شهدای شهرستان شهرضا و روستای قمبوان را در آن جای داد. شهید مقصودی، شهید رضا قانع، شهید همت و ...

 

http://ehsan5533.blogfa.com/8804.aspx

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 22:0 توسط مجتهدزاده|

شهيد غلامرضا نورانی

شهيد غلامرضا نورانی فرزند، عبدخدر در روز سوم شهريور ماه سال 1328 در محله احمدآباد در شهرستان آبادان به دنيا آمد.

از همان دوران طفوليت شوق فراگيري مسائل مذهبي در سيما و اعمال او كاملاً هويدا بود و فقر با تمام بي‌رحمي بر خانواده آنان حاكميت داشت و با فقرانس داشت. احساس مذهبي در او بقدري رشد يافته بود كه مسجد و فراگيري قرآن را تنها وسيله آرامش روحي مي‌پنداشت در آموختن بسيار حريص بود و در آموزش دادن بسيار ساعي.‌آنچنانكه اين خصلت بارز او حركت پي گيرش در زمان نظام سربازي به بهترين شكل و قبل از آن نزد دوستان و همراهانش به روشني آشكار شد. به علت فقر دامنگير و عدم استطاعت مالي شب‌ها درس مي‌خواند و روزها براي امرامعاش كارمي كرد ولي، به علت خستگي درس نشد و تحصيل را در دوران متوسط رها كرد. هنگامي كه به خدمت نظام وظيفه مسلمان بودن با فرماندهان ارتش چندين بار درگيري پيدا كرد به زندان افتاد و به اضافه خدمت محكوم گرديد.

در طول مدت سربازي با ظلم و جورهاي رژيم آشنا شد و به خوبي حكومت قلدري و زورگويي را به عينه ديد و درك كرد او در اين ديدگاههاي سياسي‌اش نسبت به مسائل مختلفه تعميم و گسترش بيشتري يافت. پس از پايان سربازي به كارهاي متفرقه پرداخت پس از انجام كارهاي گوناگون به استخدام ذوب آهن اصفهان درآمد او كه درمتن فقر بدنيا آمده بود به خوبي نابسامانيهاي جامعه را احساس مينمود و در پي ريشه‌يابي آن، همه نارسائيها را متوجه رژيم مي ديد و مي‌دانست كه هر چه رژيم بيشتر قدرت مي‌گيرد فقر دامنگيري و عملاً تمام دستورات قرآن زير پا گذاشته شده و به آن عمل نمي‌گردد بدين دليل با چندين از دوستان به افشاي ماهيت رژيم و آگاهي كارگران از واقعيت امر پرداخت و با وجود درك اينكه رژيم كارخانه را شديداً زير نظر دارد به بخش اعلاميه‌هاي امام و نشر مباني مكتب و تكثير اين راه با استعانت و اتكاء به معبود، هميشه موفق و سرافراز و پيروز مي‌گرديد و رابطه شهيد با كارگران بسيار اخوت‌آميز بود.

شهيد غلام‌رضا نوراني شب‌هاي را پس از خستگي طاقت‌فرساي روزانه به عبادت و نيايش پروردگار مي‌گذارند و از هر مراسم و موقعيتي براي دعوت علما به صحن مسجد كارخانه سود مي‌جست تا بتواند در جهت آگاهي كارگران بيشتر تلاش كند.

زندگي غلام رضا با توجه به حقوق ناچيزي كه مي گرفت به سختي مي‌گذشت. ساده مي‌پوشيد و از غذاهاي رنگين پرهيز ميكرد. فعاليت‌هاي شهيد در اثر آشنائي با برادر علي اكبر پرورش اوج گرفت و شدت بيشتري يافت در رابطه با اين آشنائي ساواك او را دستگيرو زنداني ميكند اما به دليل نداشتن مدرك كافي او را آزاد مي‌سازند. شهيد غلام رضا ا ززهر چشم ساواك و ترس اسارت بدست دژخيمان شاهنشاهي نمي‌هراسد و به تلاش و كوشش بيشتري در اين راه دست ميزند و افشاي رسواگري هاي رژيم حركت و جهش زيادتر ميدهد فعاليت‌هاي شهيد از ديد ساواك مخفي نمي‌ماند و طولي نمي‌كشد كه براي بار دوم توسط ساواك در كارخانه دستگير ميشود اما از آنجا كه خدا نمي‌خواست او بدست شكنجه گران گرفتار آيد اين بار او با كياستي خاص مومنان از ساختمان ساواك فرار نموده و پس از پنج سال كار در كارخانه متواري و مخفي ميشود تا اينكه پس از گذشت مدت زماني به خرمشهر ميرود و فعاليت‌هاي پي‌گيرش را در خرمشهر ادامه ميدهد او كمك به مستمندان را فراموش نمي‌كرد هر چند خود مستمند بود لذا از طرق مختلف در اين مهم مي‌كوشيد و يكبار در حال توزيع قبض انجمن خيريه اسلامي توسط ساواك دستگير شد و در بازجوئي شيوه برخورد وي ساواك را مشكوك نمود كه در زمينه‌هاي سياسي وي داراي فعاليتهاي است به خانه‌اش ريختند اما مدركي نيافتند و پس از چندي آزاد شد.

شهيد غلام‌رضا نوراني مبارزه با رژيم را يك تكليف الهي ميدانست و به رشد وبسط فرهنگ اسلام اهميت خاصي قائل بود و معتقد بود با زنده كردن فرهنگ اسلام در دل جوانان ميتوان رژيم را به اضمحلال و نابودي كشاند و به همين دليل با كمك برخي از دوستان كلاس‌هاي آموزش قرآن در مساجد برپا مي‌ساخت از جمله با برادر شهيد حسن مجتهدزاده در حين جلسات، مسائل سياسي را نيز مطرح و رژيم را افشا ميكردند شهيد غلام رضا نوراني دوباره در اوائل سال1356 هنگام پخش اعلاميه‌هايي در مورد شهادت معلم شهيد دكتر شريعتي در مسجد صاحب الزمان شناسائي و دستگير مي گردد و پس از مدتي شكنجه با طغيان مردم و تهديد روحانيت شهر با كمك خداوند از زندان ساواك آزاد مي‌شود.

اين زندان رفتن‌ها و شكنجه‌ها غلامرضا را بيشتر در راهي كه انتخاب كرده بود مصمم و راسخ گردانيد و ديدش را بيش وسيع‌تر نمود. پس از رهائي از زندان كوشش خود را براي كمك به ايجاد حكومت اسلامي شدت زيادتري بخشيد و آن هنگام كه والدينش از روي مهر و امر به او از مبارزه باز مي‌داشتند مي‌گفت: «وقتي پذيرفتيم مسلمانيم و قبول كرديم امر به معروف و نهي از منكر را، بايستي در مقابل ظالمين ايستاد چرا كه ائمه طهار اينگونه بودند و ما كه پيرو آنانيم بايد چنين باشيم

صبر وحلم او ناشي از ديگر خصوصيات اخلاقي‌اش بود و به خاطر همين خصيصه عالي براحتي بر سختي‌‌ها و مشكلات فائق مي‌آمد.

با شروع زمزمه‌هاي انقلاب و آغاز حركت توفنده مردم قم در 17 دي فعاليت‌هاي غلام‌رضا به خود رنگ و جلاي ديگري داد و از شور و هيجان بيشتري برخوردار گشت و او كه حركت انقلاب و گستره آن را از ناحيه روحانيت، تنها نيروي پاي‌بند به مباني اسلامي و حكومت حقه آن مي‌دانست آغاز انقلاب و فراگيري آن را بخوبي احساس كرد و شناخت و بدين ترتيب با رقه‌هايي از اميد به پيروزي حتمي قلبش را منور ساخت و در اين زمان بود كه حكومت نظامي در شهر اعلام و عمال ساواك خيابانهاي اطراف خانه او را به محاصره درآورده و از پشت بام خانه وي را در خواب براي پنجمين بار تنها به دليل داشتن سابقه مبارزاتي دستگير ميكنند ولي شور حركت مردم اوج ميگيرد و به اجبار به خاطر راضي نگه‌داشتن مردم او را همراه زندانيان سياسي آزاد شد، رها مي‌كنند تا اينكه قيام الهي مردم ايران به نتيجه مي‌رسد. پس از پيروزي انقلاب فعاليتهاي صادقانه و خالصانه شصد غلامرضا ادامه يافت. او براي خدمت به انقلب مدتي در كميته حوزه علميه مستقر شد و در رفع مشكلات و دستگيري عمال رژيم طاغوتي كوشيده و موفق بود. مدتي در بندر خرمشهر مشغول بكار گرديد و در اين رابطه به كمك شوراي تصفيه تني چند از مهره‌هاي رژيم طاغوتي را تصفيه كرد او براي حفظ دستاوردهاي انقلاب بسيار كوشا بود، يكپارچه شور و هيجان شده و دائم، شب و روز، بي‌تكلف با تحركي زايدالوصف مي‌كوشيد تا در تداوم انقلاب موثر باشد در اين رابطه از هيچ كاري دريغ نمي‌ورزيد و هر وسيله‌اي را كه خداوند آنرا حلال شمرده بود استفاده مي‌كرد.

زماني با زبان به وسيله نطق‌هاي آتشينش و زماني ديگر با سلاح و هنگامي با تعليمات پيگير و ... بهرعنوان چون صاعقه بر ريشه پوسيده ضد انقلاب فرود مي‌آمد و وجود منحوس آنان را در هم مي‌پيچيد و مي‌سوزاند. زماني كه ضد انقلاب تحت عنون داعيه دفاع از خلق عرب قصد ايجاد آشوب و بلوا را در سطح شهر، براي ضربه زدن به انقلاب داشت شهيد غلامرضا نوراني نقش بسزائي در سركوبي حركت مذبوحانه آنان ايفا كرد. و پس از تشكيل جهاد سازندگي در اين ارگان فعالانه به كار و تلاش براي مردم محروم روستاها و آگاه نمودن اذهان آنان پرداخت و با زبان روزه تا پاسي از شب در دهات اطراف خرمشهر كار مي‌كرد و عاشقانه در اين امر جديت مي‌نمود.

او براي كشاورزان وسائل كشاورزي تهيه و تدارك مي‌ديد تا در توليد فرآورده‌هاي كشاورزي بيشتر تلاش كنند او علاوه بر فعاليت در جهاد وامور روستائي از كارهاي فرهنگي و فكري غافل نبود و به همين دليل دركانون توحيد جهت پيشبرد اهداف فرهنگ اسلام كار مي‌كرد تا بتواند با معرفي فرهنگ پربار اسلام از نفوذ عوام فريبانه مسلك‌هاي مادي جلوگيري به عمل آورد كه در اين راه موفقيت وي چشمگير بود شهيد غلامرض در ابعاد نظامي و دستگيري ضدانقلابيون و قاچاقچيان اسلحه اين پيام آوران مرگ و نيستي توانست با اطلاعات كه به بهاي جان آن را بدست مي‌آورد و به كمك نيروهاي مسلح ژاندامري چند تن از اين عناصر را به همراه مقدار زيادي فشنگ و سلاح دستگير سازد و ...

چشمان عقاب گونه غلامرضا به هرسو مي‌نگريست تا هيچ حركت ضدانقلابي از ديدش پوشيده نماند او با شمّ سياسي خود دريافته بود كه ابرجنايتكاران غرب و شرق براي شكست انقلاب اسلامي از هيچ دسيسه‌اي فروگذار نيستند و از هر وسيله توسط عناصر آگاه و ناآگاه و فرصت‌طلب براي ايجاد نارضايتي در بين مردم و در نتيجه تضعيف انقلاب كمك مي‌گيرند. بنابراين شهيد غلامرضا كوچكترين حركات پنهاني و آشكار، آگاهانه و ناآگاهانه وسيع و اندك و ... عوامل ضدانقلاب را مدنظر داشت او در سطح شهر به يكی از شگردهاي هميشگي عناصر فرصت‌طلب قشر سرمايه‌دار، كه احتكار اجناس است پي برد وغلامرضا پس از پي بردن به اين امر به كوشش براي ريشه‌كن كردن اين غده سرطاني پرداخت و براي اين منظور به كمك شوراي شهر حكم توزيع عادلانه كالا را دريافت كرد و بدين ترتيب كالاهاي احتكار شده توسط سرمايه داران را از انبارهاي آنان بيرون كشيد و بين مردم بطور عادلانه توزيع نمود و براي جلوگيري از فروش مخفيانه اجناس توسط سرمايه‌داران را از انبارهاي آنان بيرون كشيد و بين مردم بطور عادلانه توزيع نمود و براي جلوگيري از فروش مخفيانه اجناس توسط سرمايه‌داران زخم خورده به بهاي كلان بازرساني از جوانان متعهد بطور مخفي در سراسر شهر بكار گرفت و با تدابيري كه اتخاذ نموده بود توانست در اندك مدتي كنترل قيمتها را در بازار بدست آورد و ...

زماني كه رژيم دست نشانده آمريكايي صدام جنگ را بر ايران اسلامي تحميل كرد، غلامرضا كه "عضو ذخيره سپاه" بود دوشادوش برادران پاسدار جنگيد و با نيروهاي مومن شهر در برابر نيروي خصم با كمترين امكانات ايستادگي كرد، تا اينكه توسط تركش خمپاره مزدوران بعثي از ناحيه دست و پا مجروح شد و علي‌رغم ميل باطني جبهه را ترك و به بيمارستان انتقال يافت اما او كه قلبش تنها به خاطر خدا و نبرد با دشمنان خدا مي‌تپيد تحمل دوري از جبهه را نتوانست بر خود هموار سازد.

هنوز بهبود نيافته بود كه دوباره در جبهه حضور يافت و در قسمت مخابرات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي خرمشهر مشغول به خدمت گرديد.

او ماه ها پس از شروع جنگ در جبهه حضور داشت تا اينكه پس از مدتي به اصرار دوستان براي ديدار خانواده و چهار فرزند خود عازم شيراز شد. اما در بين راه توسط يكي از برادران بسيج گناوه، هنگامي كه خود رانندگي ماشين را به عهده داشت اشتباهاً مورد اصابت گلوله از ناحيه سر قرار گرفت ساعاتي بعد در شامگاه بيست و نهم ارديبهشت ماه 1360 غريبانه در ديار غربت به جاي ديدار خانواده‌اش به ديدار معبود و لقاء او شتافت.

روحش شاد و راهش جاودانه باد.

 

شهيد فتح‌ا... ارجعی

شهيد سعيد (فتح‌الله) ارجعي در سال 1340 هجري شمسي در شهر خون گرم خرمشهر ديده به جهان گشود.

از اوان كودكي روحي لطيف و سرشار از محبت داشت و در برابر حرف حق همواره تسليم بود.

فتح الله در نوجواني گرايش شديد به مذهب پيدا كرد و با وجود حكومت فاسد پهلوي و جو فساد و فحشاء در جامعه رشد اسلامي وي هر چه سريعتر در تكامل بود و آشنائي با معلم شهيد حسن مجتهدزاده كه الحق سهم بسزائي در روشنگري جوانان خرمشهر داشت گامي نوين در جهت تشكيل فعاليتهاي او بود، وي همچنين با شهيد مقبل تماس زيادي داشت و از او كتاب مي‌گرفت و رشد سياسي‌اش را همگام با فعاليتهاي مذهبي خود گسترش مي‌داد تا اينكه زمزمه‌هاي شروع انقلاب از شهرها و نقاط مختلف كشور طنين‌افكن گشت و سعيد نيز همگام با ديگر همرزمانش در برپائي تظاهرات سهم چشمگيري داشت به طوري كه چندين مرتبه مورد سوظ شديد ساواك قرر گرفت اما چون بسيار زرنگ و باهوش بود هيچ بهانه‌اي بدست آنها نمي‌داد و ردپائي از خود باقي نمي‌گذاشت، تا اينكه با اوج شكوفائي نهضت و پيوستن رتش به مردم انقلاب به پيروزي رسيد و سعيد هم كه شاهد اين همه رنج و مشقت مستضعفين ايران جهت استقرار حكومت اسلامي بود با روحي سرشار از ايثار به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب پرداخت و با شروع نغمه‌هاي تجزيه‌طلبي از جانب عوامل مزدور بعث در خرمشهر در گروههاي نظامي كه از جوانان مسلمان و متعهد تشكيل شده بود شركت كرد و در سركوبي اين حركتهاي مذبوحانه مزدوران رژيم بعث دلاوريهاي فراواني از خويش نشان داد.

بعد از تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي خرمشهر همكاري بسيار نزديكي با اين ارگان انقلابي داشت تا اينكه در واحد مبارزه با مواد مخدر سپاه خرمشهر به خدمت مشغول بود به ريشه‌كن كردن عوامل فساد و تباهي در سطح شهر پرداخت و در اين راه حتي يكسال نيز از درسش عقب ماند وي در تربيت و هدايت كساني كه به جرم فساد و فحشاء دستگير شده بودند بسيار كوشا بود و حتي خود او موجبات ازدواج آنها را فراهم مي‌كرد و طوري روي آنها كار كرده بود كه تعدادي از آنها د رجريان جنگ به صف مجاهدين پيوستند و تا سرحد شهادت با مزدوران بعثي جنگيدند او همواره بر اين عقيده استوار بود كه اين انقلاب متعلق به مستضعفين است و بايد در خدمت به آنان كوشا بود و به همين دليل با مردم محروم شهر همدم و غمخوار بود و براي كمك به آنان از هيچ كوششي دريغ نمي‌ورزيد تا اينكه جنگ تحميلي درگرفت و با شروع نبرد به جبهه رفت و مانند ديگر همرزمانش به ايستادگي در مقابل لشكر كفر پرداخت، او مدتي در گروه خمپاره‌اندازها فعاليت مي‌كرد و با گسترش حمله مزدوران بعث به گروه مجاهد شهيد رضا دشتي پيوست و در يكي از درگيريهاي بندر مورد اصابت آرپي‌جي هفت قرار گرفت و زخمي شد و به علت جراحات شديد يك ماه و نيم در بيمارستان بستري شد اما از آنجا كه روح پوياي شهادتش لحظه‌اي آرام نداشت با عزمي استوار به جبهه بازگشت و بعد از مدت كوتاهي از طرف سپاه او را به يك دوره دو ماهه نظامي فرستادند و در تمام آموزشهاي رزمي دوره فعالانه شركت داشت و چون از هوش سرشار و قدرت جسماني بالائي برخوردار بود تمام تمرينات نظامي رزمي را به خوبي فرا مي‌گرفت و در پايان دوره نظامي براي ميثاق بستن با رهبرش همراه با ساير همرزمانش به ديدار امام رفت و با روحي سرشار از شوق شهادت به جبهه بازگشت و در زمينه كارهاي عمراني و تداركاتي جبهه مشغول به كار شد و مسئول تداركات جبهه كوتشيخ (منصورون) خرمشهر گرديد و خالصانه و پرتلاش در تامين خطوط مقدم جبهه كوشا بود تا اينكه در تاريخ 4/2/60 در يكي از خطوط تداركاتي جبهه بر اثر اصابت تركش خمپاره به درجه رفيع شهادت رسيد

 

شهيد محسن شمشيری

در سال خون، سال پيام، سال تجلی نيروي ايمان در برابر كفر، سال حماسه ها و شهادت، سال 1342 كودكي در خانهاي در شهر حماسه ها "خرمشهر" ديده به جهان گشود.

محسن در خانوادهای مذهبی رشد يافت و تحصيلات ابتدايی خود را در مدرسه سعيد محسن به پايان رسانيد.

در اواخر دوران ابتدايي تحصيلي با يكي از بهترين شاگردان مكتب توحيد يعنی "حسن مجتهدزاده" آشنا گرديد و اين آشنايی در روح عظيم و پرشكوه محسن كوچك، تاثير شگرفی نهاد.

محسن به حدي از نظر فكري رشد كرده بود كه كتابهاي معلم انقلاب شريعتي و مطهري را دقيقاً مطالعه مينمود. در واقعه تظاهرات خونين عيد قربان 1357 كه 36 تن از مردم خون پاكشان خيابانهاي گرم شهر را روح بخشيد فعالانه شركت جست و پس از آن نيز كوشش فراوان در آموزش قرآن به كودكان داشت تا اينكه نخسين معلمش حسن مجتهد زاده در آذرماه 57 به دنبال ترور نافرجام يكي از ساواكي ها، دستگير و در زير شكنجه هاي تيم پزشكي ساواك اعزامي از تهران به درجه شهادت نائل آمد و شهر را به قيام كشيد، گرچه به ظاهر اين ضربه براي او غيرقابل تحمل مينمود ولي ايمان محسن به قدري محكم و استوار بود كه اين ضايعه وارده بر خود را به راحتي تحمل كرد چرا كه او از شخصيت پرستي بيزار و همه چيز را حاضر بود فداي اسلام سازد ولي هيچ چيز را حاضر نبود با اسلام معاوضه كند حتي اندوه فراواني كه از شهادت حسن بر او وارد آمده بود. پس از شهادت حسن او همچنان به فعاليت هاي خودادامه داد.

پس 22 بهمن كه انقلاب خونبار ملت مسلمان ايران به پيروزي رسيد او در هنرستان صنعتي خرمشهر در رشته برق به تحصيل پرداخت و در آن محيط نيز دست از فعاليت برنداشت او به خوبي به مسئوليتهاي بعد از انقلاب آگاه بود و ميدانست كه با واژگوني رژيم تازه مبارزه آغاز گشته است.

محسن تنها به فعاليت در درون مدرسه اكتفا نكرد بله در خارج از مدرسه نيز دست به فعاليتهاي چشمگيري زد او به كمك برادرانش در مسجد سجاد به مبارزه با ضد انقلاب برخاست و در حين تعليم و تشكيل جلسات براي برادران كوچكتر، خود نيز از يادگيري و شركت در جلسات كه توسط يكي از دوستانش به همين منظور تشكيل شده بود كوتاهي نمينمود او در ساختن ساختمان كتابخانه مسجد امام سجاد از هيچ كوششي دريغ نميورزيد و در گردآوري كتابهاي مختلف جهت استفاده برادرانش تلاش فراوان كرده و نوارخانهاي نيز به كمك ديگر برادرانش در كتابخانه به همين منظور دائر نمود و خود نيز تصدي كتابخانه ونوارخانه را عهدهدار شد او براي برادران كوچكترش علاوه بر تشكيل كلاسهاي اصول عقايد كلاسهاي سرود نيز ترتيب داد كه از آن جمله تشكيل گروه سرود مسجد سجاد و مسجد امام حسن عسگري(ع) كه به دعوت دوست شهيدش محمد افزون صورت ميگرفت، (كتابخانه طالقاني) بود.

كارهاي او درست در ادامه راه معلم شهيدش حسن مجتهدزاده بود منتهي در وسعتي برابر توانائيش. مسجد سجاد پايگاه او براي ياد دادن و يادگيري قرار گرفت مانند معلمش كه مسجد جوادالائمه را پايگاه خويش ساخته بود، بعد از مدتي كانون نشر فرهنگ اسلامي خرمشهر تاسيس شد. محسن به عضويت آن كانون درآمد كه مركزي فرهنگي بود و در جهت رشد فرهنگي كه قشر دانشآموز توسط كلاسهاي ايدئولوژي و توده مردم توسط سخنراني ها و اعلاميه ها و پوسترها به وسيله يكي از مبارزين ديرپاي شهر بنا گذاشته شده بود درآمد و به كمكهاي مادي و فكري كه از آن كانون دريافت ميكرد كتابخانه مسجد سجاد را تكميل نمود.

در جريان سيل خرمشهر و شادگان او نميتوانست آرام بگيرد از صبح تا شب او به كمك سيلزدگان ميشتافت و با بدن كوفته بدون احساس خستگي به اين كار تا پايان اسكان سيلزدگان ادامه داد.

او از منافقين و ضد انقلابيون كه شبانگاه دزدانه چون روباه به خانه و كاشانه مردم و بازارها و موسسات دولتي ميخزيدند و بمب ميگذاردند تا به خيال خام خود دولت را از انقلاب و اسلام دور گردانند غافل نبود و با كانون نشرفرهنگ اسلامي شبها به گشتزني در خيابانها ميپرداخت تا آنان در خيابانها جرات خرابكاري و راهزني را نداشته باشند. محسن علاوه بر فعاليتهاي اجتماعي، فرهنگي، سياسي علاقه عجيبي به كوهستان داشت او معتقد بود كه زيبايي طبيعت و سختيهاي كوهستان انسان را بدر برابر عظمت خدا و ضعف دروني خويش واقف و از انسان معتقد انساني متقي ميسازد. بر همين اصل او در نوروز 59 همراه عدهاي از برادران به كوهستانهاي كرمانشاه و طي يك كونوردي چند روزه از ميان كوهها و پيادهروي و نتيجه را بسيار عالي توصيف ميكرد و در ضمن راه سعي در حمله كوله پشتيهاي سنگين داشت و اگر سنگين نمي بود در آنها سنگهاي سنگين ميگذاشت تا رنج سختيها بيشتر بر خود هموار و كوچكي خود را در برابر خدا بيشتر احساس كند تا بعد از مدتي كوتاه كه بسيج سپاه پاسداران انقلاب اسلامي خرمشهر براي يك دوره كوتاه نظامي داوطلب ميپذيرفت. محسنداوطلب ميشود و با ديگر برادران همرزمش در اين دوره نظامي شركت ميكنند. چند روزي كه از اين دوره ميگذرد جنگ تحميلي عراق به ايران شروع ميشود و از همانجا با ديگر همرزمانش يكسر اسلحه بدست بدستور فرمانده خود به گمرك خرمشهر ميروند تا از تجاوز مزدوران عراقي به خاك ايران جلوگيري كنند كه محسن از روز اول جنگ 31/7/59 يكسره در سنگر مبازه ميماند حتي بدون اينكه براي يك بار هم كه شده به خانه سري بزند او در جنگ التهاب عجيبي داشت و دائم از شهادت سخن ميگفت. چهرهاش نورانيت خاص يافته بود وبراي روحيه دادن به همسنگرانش به آنان ميگفت:

«اگر كسي خدا را در دلش پرورش داده باشد از هيچ چيز نميترسد

تا اينكه در ظهر 9/7/59 به دنبال يورش سريع مزدوران محسن از ناحيه پا زخمي ميشود دوستانش او را نميتوانند با خود بياورند و بدست عراقيها اسير ميگردد و هنگامي كه برادران نظامي براي باز پس گرفتن موضع سابق خود بر دشمن يورش ميبردند محسن را بر زمين مييابند در حالي كه لبخندي عميق بر لب داشت با مغزي پريشان، ارام و زيبا بر زمين غنوده بود.

يادش گرامی، راهش مستدام باد

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 21:54 توسط مجتهدزاده|


آخرين مطالب
» خاطراتی از همسرشهیدان مجتهدزاده
» خاطره ای ازحاجیه خانم خدیجه خواهرشهید
» روزنامه ایران در گفت‌وگوي معصومه آقامحمدي مادر صبور، با زندگي ايثارگري‌هاي 2 شهيد مبارز انقلاب اسلام
» فیلمی ازصداوسیمای مرکزقم
» ديدار مسؤلان دانشگاه با خانواده معظم شهداي گرانقدر انقلاب اسلامي
» یاحسین(علیه السلام)
» انتشار كتاب «شاهدان ملكوت» راجع به شهدای دانشجو
» اثر رفتاری شهیدحسن در شهید کاظمی
» یاد یاران

Design By : Pichak